پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
mowlavi
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان |
سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
mowlavi
دلم شکسته است. حرف تازه ای نیست. این روزها همه دل شکسته اند
یک سنگ کافی است برای شکستن شیشه ...یک جمله کافی است برای شکستن قلب ...یک بیت کافی است برای عاشق شدن و یک دوست کافی است برای تمام زندگی
فریاد
خانه ام آتش گرفته ست, آتشی جانسوز.
هر طرف می سوزد این آتش,
پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود.
من به هر سو میدوم گریان,
در لهیب آتش پر دود ؛
وزمیان خنده هایم, تلخ,
و خروش گریه ام, ناشاد,
از درون خسته سوزان,
می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!
خانه ام آتش گرفته ست, آتشی بی رحم.
همچنان می سوزد این آتش,
نقش هائی را که من بستم بخون دل,
بر سرو چشم در و دیوار,
در شب رسوای بی ساحل.
وای بر من, سوزد و سوزد
غنچه هائی را که پروردم بدشواری.
در دهان گود گلدان ها,
روزهای سخت بیماری.
از فراز بام هاشان, شاد,
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب,
بر من آتش بجان ناظر.
در پناه این مشبک شب.
من بهر سو میدوم, گریان از این بیداد.
می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!
وای بر من, همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
وآنچه دارد منظر و ایوان.
من بدستان پر از تاول
اینطرف را می کنم خاموش,
وز لهیب آن روم از هوش؛
زآن دگر سو شعله برخیزد, بگردش دود.
تا سحرگاهان, که میداند, که بود من شود نابود.
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر,
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛
وای, آیا هیچ سر بر می کنند از خواب,
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.
می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!
شعر از احوان ثالث
- شجریان مشکاتیان
/embed>/embed>>/>
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان بهدر
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمیشود
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان بهدر
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمیشود
دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
وین رزم مشترک، آسان نمیشود
تنها نمان بهدر، همراه شو عزیز
همراه شو، همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان بهدر
کین درد مشترک
شاعر: ایرج جنتی عطایی
لالا لالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره
میگه هرگز نگو دیره که هر روز روز تقدیره
لالا لالا گل گندم چی اومد بر سر مردم
میون آتش افتادیم شدیم از روی دنیا گم
لالا لالا بد آوردیم بنام زندگی مُردیم
خیانت شکل یاری شد ز یاران پشت پا خوردیم
لالا لالا گل لاله حریم عشــــــق پاماله سیاهی رنگ هرسفره سر هفت سین هر ساله
لالا لالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره
میگه هرگز نگو دیره که هر روز روز تقدیره
به نام عشق و آزادی غم این خلق میخوردند
ولی با دست خود ما را به قربانگاه میبردند
کجایند آنهمه دلسوز در این هنگامه ماتم که رفتند و رها کردند من و ما را به حال هم
لالا لالا گل مریم شکسته حرمت آدم
شدیم آوارهی عالم چرا تشنه به خون هم
لالا لالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره
میگه هرگز نگو دیره که هر روز روز تقدیره
رهایی ریشه ما بود همه اندیشه ما بود
ولی در آن روی سکه تبر بر ریشه ما بود
گل و گلدون و گلخونه شده امروز یه ویرونه
سر فوارهها خونه ببین مردن چه آسونه
لالا لالا گل لاله حریم عشـــــق پاماله
سیاهی رنگ هرسفره سر هفت سین هر ساله
لالا لالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره
میگه هرگز نگو دیره که هر روز روز تقدیره
لالا لالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره
میگه هرگز نگو دیره که هر روز روز تقدیره
لالا لالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره
میگه هرگز نگو دیره که هر روز روز تقدیره
ندا نماند ، ندا رفت ، ندا با چشمان باز رفت
ندا با چشمان باز از دنیا رفت، شرم بر ما که با چشمان بسته زندگی کنیم
ملیونها ایرانی برای شهادت معصومانه ندا عمیقا گریستند و عکسهائ لحظه پرواز ندا که رفت تا بر تارک آسمان ایران جاودان, بدرخشد, قلب جهانیان را بدرد آورد.
ندا جان کاش می دانستیم نگاه لحظه ی آخرت در عین سکوت فریاد چه چیز بود.نگاهت جز بغض وکینه ای ابدی در دل ما جا نگذاشت!به خودت غبطه می خورم وبه حال عزیزانت و همه آنهایی که داغ تو را بر سینه دارند می گریم.ندای جاودانه ی آزادی یادتو و همه ی شهیدان این راه همیشه در فلبمان زنده خواهد بود.
اسم تو چه زیبا نمایانگر ندای سالیان سال آرزو و امید و عشق کشته شده در این سرزمین عجیب و اسطوره ای است
اما مطمئنم که همچون تو که از این قفس تن رها شدی این سرزمین نیز رهایی
و پرواز را تجربه خواهد کرد
آرامشت را به ما ارزانی دار
سهراب سپهری
شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
محبت فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است محبت گوش دادن نیست بلکه درک کردن است محبت دیدن نیست بلکه احساس کردن است محبت کنار کشیدن و جا زیدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است *** خزان را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون اشک دل است دل را دوست دارم چون آیینه عشق است عشق را دوست دارم چون تو را دوست دارم *** فرهاد ازغم هجران توچه خواهد کرد دلم برای نگاهت بهانه میگرد دلم اگر بروی در خزان هجرانت چویک کبوتربی آب ودانه میمیرد *** محبت برگ زردی است بنام غم محبت آینه شکسته ای است بنام دل محبت مروارید غلطانی است بنام اشک محبت نامه سوزناکی است بنام آه *** گویند ز عشق کن جدایی این نیست طریق اشنایی پرورده ی عشق شد سرشتم جز عشق نباد سرنوشتم یا رب به خدایی خدایت وان گه به کمال پادشاهیت کز عشق به غایتی رسانم کاو ماند اگر چه نمانم اگر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از این کنم که هستم از عمر من انچه هست بر جای بگیر و به عمر لیلی افزای می داشت پدر به سوی او گوش کاین قصه شنید گشت خاموش فهمید که دل اسیر دارد دردی نه دواپذیر دارد پرنده را دوست دارم نه درقفس بوسه را دوست دارم نه از روی هوس تو را دوست دارم تا اخرین نفس گلی گم کرده ام در باغ هستی گلی پیدا کرده ام ان هم تو هستی در این دنیا من از مرگم نمیترسم از ان میترسم که گفته هایم را دیگری گوید